سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
 


اسلام را چنان وصف کنم که کس پیش از من نکرده است . اسلام گردن نهادن است و گردن نهادن یقین داشتن ، و یقین داشتن راست انگاشتن ، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن ، و بر خود لازم ساختن انجام دادن ، و انجام دادن به کار نیک پرداختن . [نهج البلاغه]

شهید چمران

شهید چمران

ای خدای بزرگ آن قدربه ما عظمت روح وتقوا عطا کن که همه وجود خودرا با عشق ورغبت قربانی حق کنیم.

خدایا آن چنان تار وپودوجود مارا به عشق وجود خود عجین کن که در وجودت محو شویم.

خدایا مارا از وجود گرداب خودخواهی واز گردباد هوا وهوس نجات ده وبه ما قدرت ایثارعطا کن.

خدایا در این لحظات سخت امتحان نور ایمان را بر قلب ما بتابان ومارا از لغزش نگاه دار.

خدایا مارا قدرت ده که طاغوت خودپرستی را به زیر پا افکنیم وحق حقیقت را فدای منفعت های شخصی نکنیم.

پ ن :‌"دلم برای چمران تنگ شده است"



کلمات کلیدی :: شهید، چمران
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 92/3/31:: 9:56 عصر
به یاد شهید گمنام

 به یاد شهدای گمنام

خیلی گشته بودیم ...

نه پلاکی ، نه کارتی ، چیزی همراهش نبود...

لباس فرم سپاه تنش بود...

چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد...

خوب که دقت کردم...

دیدم یک نگین عقیق است ، انگار جمله ای رویش حک شده...

خاک و گل های آن را پاک کردم...

دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم...

روی عقیق نوشته بود :

"به یاد شهدای گمنام"



کلمات کلیدی :: شهید، شهید گمنام
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 92/3/31:: 7:14 عصر
احساس تکلیف

تصویر زیر حاج محمود امینی را نشان می دهد. کسی که فرماندهی گردان حمزه از لشکر 27 محمدرسول الله(صلوات الله علیه) را بر عهده داشت او شستن ظروف رزمنده ها را عیب نمی دانست و برای خدمت کردن به رزمنده ها از دیگران سبقت می گرفت.
او نیز به نوعی در قبال انقلاب اسلامی « احساس تکلیف » کرده بود.



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 92/3/31:: 6:11 عصر
آقاسید ...

مرحوم حاج سید علی اکبر ابوترابی فرد

از صلیب سرخ آمدند گفتند:
در اردوگاه شما را شکنجه‌تان می‌کنند یا نه؟
همه به آقا سید نگاه کردند
آقا سید جواب نمی‌دهد
مأمور صلیب سرخ گفت:
آقا شما را شکنجه می‌کنند یا نه؟ ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید
آقا سید جواب نمی‌دهد
پس شما را شکنجه نمی‌کنند؟
آقا سید جواب نداد
نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست.
فرمانده پادگان آقای ابوترابی را برد در اتاق، گفت:
تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟
آقای ابوترابی برگشت فرمود:

ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند
دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی‌برند

فرمانده کلاهش را زد زمین گفت:
من نوکر تو هستم... .. .



کلمات کلیدی :: شهید، سید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 92/3/12:: 12:53 صبح
گریه..تو



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 92/3/10:: 12:24 صبح