سفارش تبلیغ
صبا
 
 


بارالها ! من از تو خشنودی به قضایت، برکت مرگِ پس از زندگی، خوشی زندگی پس از مرگ، لذّت نگریستن به رخسارت، شوق دیدار و دیدنت بی تنگنایی زیانبار و یا فتنه ای گمراه کننده را خواستارم . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

شهیدی که برای حفظ معبر دهانش را پر از گِل کرده بود

میدان رزم حق علیه باطل بود، رزمندگان اسلام گاهی با صحنه‌های به یاد ماندنی مواجه می‌شدند که تمام فداکاری‌ها در آن صحنه‌ها ماندگار می‌شد، یکی از همین صحنه‌ها روایت رزمنده‌ای در کتاب سوره‌های ایثار است از شهیدی که دهان خود را پر از گِل کرد تا مبادا صدای ناله‌اش موجب لو رفتن معبر شود.

شهدای غواص

دهانش را پر از گِل کرده بود تا معبر لو نرود

برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط ‌شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدی‌اصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشه‌ای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.

بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.

چند سؤال شهید از مردم

در بخشی از وصیت‌نامه شهید «سعید حمیدی‌اصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.

آن چرا که می‌خواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمی‌کنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».

تا کی می‌خواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبهه‌ها از جان خود می‌گذرند؛ تا کی می‌خواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی می‌خواهید بدون رعایت حجاب در خیابان‌ها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبهه‌ها از گناهانی که در خلوت مرتکب شده‌اند، نیمه‌های شب ناله می‌کنند.

مبادا به جبهه‌ها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/29:: 7:29 عصر
فرمانده جنگ های نامنظم

فرمانده جنگ های نامنظم

هرملتی برای بقا و تقویت هویت فرهنگی و تاریخی خویش به نمادهایی نیاز دارد و سید مجتبی هاشمی بیش از هر چیز نماد مقاومت مردمی در برابر اشغالگران خاک میهن اسلامی است. در روزهای نخستین پیروزی انقلاب اسلامی...

ادامه مطلب

کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :

نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/29:: 12:10 عصر
حجاب در کلام شهید

فرازی از وصیت نامه شهید احمد پناهی :

حجاب شما سنگریست آغشته به خون من  که اگر آن راحفظ نکنید

به خون من خیانت کرده اید. . . 

خون شهید،حجاب زن



کلمات کلیدی :: شهید، حجاب
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/28:: 1:2 عصر
فرمانده لشکر

فرمانده لشگر

قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاک زیستن، چادرها را سر پا کردیم. شبی برادر زین الدین با یکی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌کردند. من خواب بودم که رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریک بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد.

بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی که می‌گویند شیرینی یک چرت خواییدن در آن با کیف یک عمر بیداری برابری می‌ کند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به کندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» که باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تکانش دادم. بیدار که شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینکه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم.

چشمم تازه گرم شده بود که یکهو دیدم یکی به شدت تکانم میدهد «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز کردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «کی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو که بیدارم نکردی» با تعجب گفتم: «پس اون کی بود که بیدارش کردم؟» ناصری نگاه کرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشکر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت.

با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یک دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذکر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام کرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار کرد که اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من کار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

کتاب افلاکی خاکی



کلمات کلیدی ::
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/24:: 10:50 عصر
شهید حاج اسماعلیل حسنی

شهیدی که خستگی را خسته کرده بود : 

شهید حاج اسماعیل حسنی

شهید گرانقدر حاج اسماعیل حسنی از جمله جهادگران متعهد و با اخلاصی بود که در طی جنگ از خود گذشتگی و فداکاریهای زیادی از خود به نمایش گذاشت این شهید بزرگوار  علاقه خاصی به اهل بیت عصمت و طهارت و علی الخصوص به سید الشهدا امام حسین داشتنددر مراسمهای که  برای عزاداری سالار شهیدان برگزار میشد شرکت می جستند و خود نیز در  بر پائی مراسم یاد بود امام حسین نقش فعالانه ای داشتند. شهید حاج اسماعیل حسنی قبل از انقلاب در ساخت مسجد محله خویش که مسجد پنج تن معروف بود همکاری مساعدت  فراوان داشتند و چون در کارهای سخت مهارت داشتند کارهای ساختمانی مسجد را بر عهده گرفتند. بعد از پیروزی انقلاب در مسجد پنج تن پایگاه بسیج را بوجود آوردند تا هم جوان های محل را دور هم جمع کنند و هم اینکه برای اعزام به جبهه و نبرد  با دشمنان قرآن و وطن آنان را آگاه سازد. 

نحوه شهادت  

دوست شهید می گوید...

ادامه مطلب 

کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :

نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/24:: 12:48 صبح
تسلیت یا بقیه الله

.:.التماس دعا.:.



کلمات کلیدی ::
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/22:: 10:21 صبح
اذان نیمه شب طلبه شهید

طلبه شهید علی غلامی

 پاییز سال 1365 بود گردان نصرالله به پایگاه شهید فاضل الحسینی در 40 کیلومتری ایلام نقل مکان کرد . پایگاه محیطی جنگلی داشت و بدون هیچ حفاظ و حصاری بود.  پیشنهاد شد شبها در چند نقطه پایگاه، پست های نگهبانی برقرار شود . فرماندهان گردان پذیرفتند و قرار شد پیشنهاد دهندگان ، شب اول نگهبان باشند و اسم من هم در بین نگهبانان آن شب بود .

اتفاقا همان شب هم برای افزایش آمادگی نیروها ، انجام رزم شبانه طراحی شده بود و نیروها اول شب به سمت محل برگزاری شبه عملیات حرکت کردند .

انجام عملیات تمرینی و صعود به ارتفاعات با شیب تند همراه با انفجارها و شلیک گلوله ها و تصرف سنگر های دشمن فرضی، نیروها را خسته کرده بود.

تقریبا همه نیروها یک ساعت پس از رسیدن به پایگاه، از فرط خستگی خواب بودند و من در اوج خستگی نگهبان بالای پایگاه بودم و آرزو می کردم ای کاش هیچگاه پیشنهاد نگهبانی را مطرح نکرده بودیم .

فاصله پست های نگهبانی از هم زیاد بود و عملا هیچ ارتباطی با هم نداشتیم. سکوت مطلق ، فشار خواب ، بی حوصلگی و بی هم صحبتی در دل شب طاقتم را کم کرده بود که نا گهان بلندگوی مسجد روشن شد .

مسجد یا نماز خانه، چادری بزرگتر بود که در مرکز پایگاه برپا شده بود. علی غلامی طلبه بجنوردی شروع کرد به گفتن اذان .

صدای علی بسیار زیبا بود به خصوص دعاهای کمیل با صدای علی در کوه های ایلام نظیر نداشت و من در تنهایی آن شب برای شنیدنش مشتاق تر از همیشه بودم اما هنوز تا اذان صبح وقت زیادی مانده بود .

خودم را به در نمازخانه رساندم علی انتهای چادر پشت تریبون مشغول اذان بود .

به ساعتم اشاره کردم و گفتم هنوز تا اذان وقت زیادی مانده ، اشتباه می کنی .

علی هم با اشاره دست مرا به آرامش دعوت می کرد.

بند بند اذان را می خواند و من از اینکه او به اشتباه و بی موقع اذان می گوید در تب و تاب بودم.

بارها اعتراض کردم و او می گفت صبر کن توضیح می دهم .

اذان به پایان رسید و گفتم علی جان وقت اذان نشده،  گفت به آسمان نگاه کن!

به آسمان نگاه کردم اما  متوجه موضوع خاصی نشدم .  

علی گفت دقت نکردی ماه گرفته و اذان من برای نماز آیات بود.

بسیار تعجب کردم  من که نگهبان بودم و مجبور بودم بیدار باشم متوجه چنین پدیده ای نشدم و علی که باید خواب می بود ...!

آن شب علت بیداری علی را نفهمیدم و نپرسیدم  و اما بعدها در اروند کنار می دیدم که شبها، نخلستانها، مسجد می شد و پر از خدا و  فهمیدم آن موقع شب - هرشب – زمان بیداری علی و نجواهای عاشقانه او با خدا بود و خستگی بعد از عملیات هم این ارتباط عارفانه را به هم نمی زد و مانع تهجد او نمی شد.

غلامعلی غلامی که ما او را علی صدا می کردیم عالم و عامل به قرآن بود . استاد تفسیر و قرائت قرآن بود و کلاسهای درسش مملو از جمعیت رزمندگان می شد.

علی در مسابقات قرآن استان خراسان رتبه سوم و در مسابقات قرارگاه نجف رتبه اول را کسب کرده بود .

علی بخش عمده ای از اشعار حافظ و مولانا و ... را حفظ بود اما خودش شاعرهم بود و معمولا اشعاری که در اثنای دعاها می خواند سروده خودش بود.  

علی در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید و از دوستان شنیدم که می گفتند وفتی علی زخمی شد قصد کمک به او را داشته اند و علی مانع می شود و می گوید "چیزی نیست و شما به عملیات برسید، خودم زخم ها را می بندم" اما وقتی بر می گردند علی به شهادت رسیده بود .

منبع:سفیر



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/19:: 10:58 عصر
سردار شوشتری

سردار شوشتری به روایت سردار حمزه حمیدنیا

سردار نور علی شوشتری

اقتدار در عملیاتها :

از آذرماه 59 که من فرمانده عملیات سپاه خراسان بودم و شهید شوشتری فرمانده عملیات سپاه نیشابور بود با هم ارتباط داشتیم. تا سال 62 هم بنده فرمانده ایشان بودم. ایشان کم کم به خاطر لیاقت و شجاعت و توانمندی ای که نشان دادند، مسئولیت های دیگری گرفتند که از جمله آن ها فرماندهی لشگر پنج نصر خراسان بود. 

اواخر جنگ هم فرماندهی قرارگاه نجف که وسعت بزرگی از جبهه های جنگ جنوب و غرب را تحت اشراف خود داشت، به عهده ایشان گذاشتند و بعد از جنگ هم فرماندهی قرارگاه ثامن الائمه(ع) در شمال شرق و بعد هم فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا و معاونت فرماندهی نیروی زمینی سپاه را بر عهده ایشان گذاشتند که به خوبی برای ولایت سربازی نمودند و سربلند بیرون آمدند. 

[در دفاع مقدس]هنگام سخت شدن عملیات ها مانند آهنی که آب دیده، قوی تر و قوی تر می شد و هرچه کار گره می خورد، ایشان استوارتر می شد. به خاطر همین روحیه در مواقع سخت با موفقیت بیرون می آمدند. واقعاً ایشان را می توان به کوهی تعبیر کرد که هیچ خللی در آن راه نداشت و می شد به آن اتکا کرد. 

زمانی که عراقی ها با تمام قوا به منطقه چزابه حمله کردند، شوشتری و فرماندهان دیگری از جمله شهید بابانظر و شهید آهنی و شهید حسن عامل و شهید چراغچی 48 ساعت در مقابل آنان ایستادند و یک قدم عقب ننشستد. دشمن هم از عبور از آن منطقه ناامید شد و زمینه موفقیت در عملیات های بعدی نیز مهیا گردید. 

توی عملیات کربلای یک که عراق پاتک کرده و مهران را گرفته بود، چنان مقتدرانه صحنه عملیات را پیش برد که با وجود کمک رسانی هوایی عراقی ها، نیروهای دشمن در محاصره کامل قرار گرفتند و نهایتاً از ارتفاعات آن منطقه عقب نشینی کردند. 

برنامه های سیستان 

بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش، به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به آنان را عبادتی بزرگ می دانست. 

در برنامه ای که ایشان برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بودند، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر و... در پایان هم ایشان یک کلمه را نوشته بود که یک نشانه بود: «شهادت». 

اقتدا به مولا امیر المؤمنین علیه السلام 

هنگام سخت شدن عملیات‌ها مانند آهنی که آب دیده، قوی تر و قوی تر می‌شد و هرچه کار گره می‌خورد، ایشان استوارتر می‌شد. به خاطر همین روحیه در مواقع سخت با موفقیت بیرون می‌آمدند. واقعاً ایشان را می‌توان به کوهی تعبیر کرد که هیچ خللی در آن راه نداشت و می‌شد به آن اتکا کرد. رفتارش انسان را یاد ماجرای امیرمؤمنان(ع) می‌انداخت .شهید شوشتری بعد از بازدید از مناطق محروم منطقه و سر زدن به کسانی که مرد خانه شان چه شهید شده، چه به ‌طور عادی از دنیا رفته یا حتی به ‌خاطر جرم و اقدام علیه نظام اعدام شده بود که برای ایشان فرقی نداشت می‌نشست و گریه می‌کرد. رفتار ایشان، انسان را یاد ماجرای امیرمؤمنان(ع) با آن زن فقیر می‌انداخت که حضرت به خانه‌اش رفت و بین مواظبت از بچه‌ها و پختن نان، آن زن دید که ایشان صورتش را به آتش نزدیک می‌کند و می‌گوید: بترس از آتشی که فردای قیامت خواهد بود. به راستی که شهید شوشتری در همه چیز، به مولای متقیان اقتدا کرده بود. 

منبع :ساجد



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/18:: 11:2 عصر
سربند یازهرا

nilofary-1679-770bcd

سربند یا زهرا در جبهه، قیمتی دیگر داشت. شهید گنج افروز اهل بابل بود. شب عملیات گیر داده بود به سربند یا زهرا، پانزده ساله هم بود. گفتم حالا بیا  یه سربند دیگه، همه سربند ها مقدس هستند. بعد نم اشک هاش چکید رو گونه های نو رسته اش،....

وقتی داشتم سربند یا زهرا رو می بستم به پیشانی اش گفتم حالا بهم بگو..؟

شهید گنج افروز گفت: از چی بگم؟ 

گفتم: سربند یا زهراء

گفت: آخه من بچه که بودم مادرم از دنیا رفت. نام مادرم فاطمه بود. حالا من که مادر ندارم، اگه امشب شهید بشم، بیاد واسم نوحه سرائی کنه" گریه کنه" نازم کنه".... میخوام شهید که شدم. حضرت فاطمه الزهرا بیاد رو سرم. بگم بهش که نام مادر من هم فاطمه بود. 

چی داشتم که بهش بگم. رفتیم تو عملیات، اول که خمپاره خورد یک پاش قطع شد. داد میزد من رو نبرید. من میخوام که بجنگم دفاع کنم. بعد مدتی یه خمپاره آمد درست من وقتی رفتم رو سرش، ترکش خورده بود وسط پیشانی اش...



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/16:: 11:32 عصر
مهمان خدا در ملکوت

شهیدی که می خواستند به مهمانی ملکوتی ببرند

شهید قامت بیات در سال 1340 در یکی از روستاهای توابع شهرستان زنجان و در خانواده مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. در دوران اوج گیری انقلاب اسلامی نقش بسیار فعالی در مبارزه با رژیم ستم شاهی در شهر زنجان را به عهده داشته است. 

شهید بیات به انقلاب و اسلامی و رهبری حضرت امام و خدمت در سپاه عشق می ورزید. پس از آغاز تجاوز رژیم بعث با همرزمانش به میادین نبرد شتافت و بارها و بارها در جبهه های مختلف حضور داشت و با مسئولیت های فرماندهی گروهان و گردان و با شایستگی که از خود نشان داده بود فرماندهی تیپ الهادی به ایشان واگذار شد و توانست این تیپ را تشکیل و سازماندهی کند. 
  
وی پس از شرکت در عملیات های مختلف و وارد کردن ضربات کاری بر پیکر دشمن بعثی بالاخره در تاریخ 18/11/61 در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه کوه های میشداغ در حالی که برای شناسایی به منطقه عملیاتی رفته بودند در اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهدات نائل آمدند و روحشان به ملکوت اعلی پیوست . 
براستی که او به معنای واقعی قامت بود و با قامتی راستا در مقابل متجاوزین ایستادگی کرد.  

شهید قامت بیات

ادامه مطلب



کلمات کلیدی :: شهید
:: تعداد بازدید :
نویسنده : راوی
تاریخ : 91/10/16:: 8:20 عصر